
راحت بگویم که دلم گرفته؟
ویا با قافیه ها بازی کنم؟
باز هم از جهنم زیبایم
شیطان درونم
اتش وجودم
ویا غرورم
بنویسم؟
امروز نه
شاید فردا
امروز دستانم سرد بودند
خنده هایم بیصدا
صورتم بیرنگ
قلبم تنها
حتما تو میدانی
به من چه شده؟؟؟
پس بگو
ایا چشمانم را دیده ای؟
ضربان قلبم را چه طور
شنیده ای؟
مرا درک کرده ای؟
افسوس که ...............
اندوه من بس است
خودکشی نیز کافیست
شنیدم
حوصله ی اندوه نداری
باشد
میخواهی از بهار بگویم؟
افرینش طبیعت
بازگشت پرستوها
باران
ابر
باد
خورشید
مادر طبیعت به راستی که زیباست
اما به من بگو
چه سودی به حال من دارد؟؟
میدانی سخنم با تو ست
پس بگو
بگو
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 0:29 توسط دخترجهنمی |