
خبری از ان ظالم نبود
همانند طفلی بی دفاع
فقط نعره زنان فحاشی میکرد
کم کم صدایش گرفت
تهدیدهایش تمام شد
با چشمان اشکبار
به دخترک نگاه کرد
و التماس ها شروع شد
بوی خون کثیفش به راحتی
به مشام میرسید
دخترک کنارش نشست
و زانوهایش را در اغوش گرفت
خاطراتش را مرور کرد
و به عشق کثیفش خیره ماند
کجای کارش اشتباه بود؟
بارها این سوال را پرسید
وتصمیم گرفت با عشقی
که خود زائیده بود
بمیرد
دخترک مرد و داستان من شد
اما نمیدانم چرا دخترک را کشتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 15:44 توسط دخترجهنمی |

خورشیدم ارام ارام در حال غروب است
سکوت را حس میکنم
اما ترسی ندارم
شاید رسا تر از فریاد باشد
چشمانم زیبا تر سخن میگویند
و این دنیا را
بهتر از دستانم لمس میکنند
ترسها غمها شادیها
وحتی دروغهایش را میفهمند
بی انکه چیزی بروز دهند
با این همه در مقابل تنهایی ضعیفند
همانند کودکی اشک میریزند
شیون به پا میکنند
و وجودم را به درد می اورند
پس ان همه غرورم کجاست
ان همه حرارت چگونه به یک باره
فرو کشید سرد شد یخ کرد و در من مرد ؟
این منم
واقعا این منم
که در مقابل زندگی
این چنین به خاک افتاده ام؟؟؟؟
نه باور ندارم
نمیتوانم باور کنم
و نباید باور کنم
دوباره سعی میکنم....
+ نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1384ساعت 13:9 توسط دخترجهنمی |