من سر خوشم
ضیافتی در پیش دارم
پیراهنی از حریر های سیاه با پولک های اتشین به تن کرده ام
چشمانم را با تاریکی و لبانم را با سرخی اتش اراسته ام
گردنبندی از شهاب سنگها و دستبندی از تکه های خورشید بسته ام
عطر تنم راحت به هر مشامی میرسد
بوی نفرت بوی اتش
تخت خوابمان را با رزهای سیاه پوشانده ام
تا از خارهایشان لذت بریم
شوکرانی نیز برایت تدارک دیده ام
منتظرم تا شب فرا رسد
ذره ذره ی وجودم در انتظار غروب است
امشب مرا خواهی شناخت
ان دخترک ساده، ترسو،چون غلامی حلقه به گوش
دیگر مرده،پوسیده شاید هم به درک واصل شده
اکنون این منم
بیرحم و پر قدرت
تو را طلب میکنم
پس باید بیایی
بیایی و مرا ببینی
زیبایی هایم را ،قدرتم را ،وسوسه هایم را
نترس جلو بیا و لمسم کن
از حرارتم خواهی سوخت اما نترس نمیگذارم بمیری
باید زنده بمانی و مرا خوشنود سازی
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 17:35 توسط دخترجهنمی |

زندگی رابا چشمان سیاهم سیاه میبینم
سیاه و ساده
همانند گیسوهایم
همانند لباسی که هر روز به تن میکنم
قلبم توده ای از سیاهی هاست
مغزم پر است از افکار سیاه
در کلامم سیاهی موج میزند
در وجودم حیوانی درنده پنهان است
با سیاهی های زندگی سیرش میکنم
هرگز گرسنه نمی ماند
تاریکی های درونم را نیز با سیاهی ها سیر اب میکنم
اما تنفرم حتی با سیاهی نیز ارام نمیشود
تنفرم را اتش لازم است
اتشی به وسعت تمام رویاهای سیاهم
اتشی با شعله های افسونگر
اما اتش رویا ها و سیاهی هایم را خواهد درید
کدام یک را باید انتخاب کنم؟؟؟؟؟؟؟
.
.
.
.
میدانم در اتش خویش خواهم سوخت.
+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1384ساعت 14:37 توسط دخترجهنمی |

مظلومیتت فراموش نخواهد شد
ای کاش در زمان تو بودم
تا جان بی ارزشم را فدای خوبی هایت میکردم
معصومیتت را فریاد میزدم
گذشتت را میچشیدم
وجود پاکت را می ستاییدم
با پندهای روشنت را بر وسوسه هایم پیروز میشدم
انچنان که مثل امروز خودخواه نبودم
که ارزوی با تو بودن را
برای سعادت خود طلب کنم
مرا ببخش که اینقدر پستم
ببخش
تو را میپرستم بدون اینکه به نصایحت عمل کنم
کمکم کن تا بتوانم
عیسی ای مظلوم ترین فردی که دنیا به خود دیده
سرورم عشقم خوبم
تولدت مبارک
امروز ارزویم را به تو میگویم
ارزویم ثانیه ای حس کردن توست. مستجاب کن![]()
![]()
![]()
میلاد با سعادت حضرت مسیح را به همه ی مردم مبارک باد.
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 19:38 توسط دخترجهنمی |

میخواستم با ارزو ها و خوبی هایم بجنگم
و عهد هایم را بشکنم
شمع ها را در گیجی روشن کردم
زیبایی اتش های کوچک افسونگر بود
به شیطان درونم ازادی دادم تا حداقل او به ارزو هایش برسد
اما ارزوهای او بی ارزش تر از بی ارزش بودند
تمام وجودش را همچون فاحشه ای برای سرگرمی من بوجود اورده بود
بی ارزش هایم را کنار هم جمع کردم
جماعت عظیمی شدند
در عین کوچکی بیش از درک پلید بودند
هوس جنگیدن با اینها نیز وجودم را گرفت
اما احساس کردم شکست در پیش خواهم داشت
اما غرورم مغرورانه تشنه ی جنگ بود
در نهایت نه بازنده و نه پیروزی داشتم
اما فهمیدم برای زندگی در این پستکده
به هردو بعد وجودم نیاز دارم!!!!
پستی ها و خوبی ها
+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 17:10 توسط دخترجهنمی |